نظارت استصوابی
نیمه شب های انتخاباتی و همرسی متراکم آنانی که حالا اندیشه های رنگانگ یا بی رنگ سیاسی شان بهانه ای شده تا در پس راه های بسته، گره های درونشان باز کنند، هر یک به راهی.
... تا گروهی که تکان تکان از تردیدشان می گذرند و گرد هم ناموزون می رقصند و دیگرانی که یا همراهند یا به راه خود.
خودرویی ملی، نه چندان نزدیک این همه، از میان دگر خودروها و بسختی چند قدمی پیش می رود. گویا پدر خانواده در تلاش است مگر نگاه مشتاق دخترکش را تا جایی به گمان او امن تر برساند.
راننده: زندگی همینه، زور دست هر کی بود، حرفم حرف اونه!
ورودی اتوبانی در منتهای غربی تهران، راننده را متوجه مسافری می کند که سبابه ی مرددش رو به مسیری فلش شده. درنگی را رو به سوسوی زمان می گذراند، 3 و 40 دقیقه بامداد، می ایستد. مسافر با تاملی بر سرعتش می افزاید و در آینه نزدیک می شود، آنی در گشوده می شود و صورتش روشن، رو به راننده خندان می نشیند و می گوید "آقا دست شما درد نکنه" و در را می بندد، راننده هم چیزی می گوید و راه مشترکشان آغاز می شود.
ادامه مطلبپایان روزنگار!
نوروز
اگر صفحه اول تقویم کهنت رو پاکنویس کنی یا تیکشون بزنی و امسالی ها رو سخاوتمندانه تر بنویسی، ٨٧ رفت، ٨٨ اومد. برای همه بروایت قطعه 21 # حافظ دومی رو آرزو می کنم.
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
پاسخ باراک ح. اوباما به نامه سرگشاده علیرضا داوودنژاد
مرسوله های دریافتی کاخ سفید را مرور می کردم. به نامه ای برخوردم که هاله ی نوری روحانی از درزهای پاکتش بیرون می زد و چشم را خیره می کرد، ناخودآگاه به یاد روایت جرج از انوار سخنرانی تاریخی پرزیدنت احمدی نژاد در سازمان ملل افتادم. در کشاکش تجربه ی احساسی فرامادی، عینک جوشکاریم را به چشم زدم و نامه را گشودم....
ادامه مطلبنامه ای به من ساعت 40 دقیقه بامداد 24 فوریه 2010
بیاد می آوری این لحظه را؟ حدسی ندارم کجایی ...
لابلای خاراندن موهای مواجم در جستجوی وضعیت زندگی ام ام.
"خسته ام از هیچ"
آری، دمادم دچار پراکندگی ام در مواجهه با ابعاد زندگی و درش سالهای زندگی ام گم شده اند.
و حالا هم که در رخوتی آشنا حروف صفحه کلید را گم می کنم، بیشتر و جانکاهتر حس میکنم که با چه سرعتی رو به خاموشی ام.
خاموشی یک نقطه نیست، امتداد تیرگی است.
از همه چیز در مورد خودم ناراضی ام. می بینی افراطم را؟
شاید در پی چیزیم تا بگویم اگر اینگونه ام از اوست.
در پیش حتی گهگاه زبانم جا می ماند، از برابرم آینه ای می گذرد، کسی در من ناله می کند که بایست! و من در پیش مبتلا می شوم به ناچاری، چشمانم را بر ملاقاتم با من می بندم و باز می دوم در پیش.
افسوس، من هم خود را به تحقیر عادت داده ام. به درجه دوم زندگی را باور کردن، به پستی، به ....
مغزم می سوزد از نزدیکی واژه "مرگ".
آنی در گذرم تا من. انتخاب می کنم، نه! زندگی سهم من است.
باز پراکنده ام که چیست زندگی؟ مدتی ام رفت پی "بازی پر رازیست".
نه! دیگر نه! کافیست، تجربه را تجربه کردن کافیست.
جز تاکنون، تنها بس است ساده بیندیشم و سخت عمل کنم.
شاید این بار، بار آخر باشد، بی بهانه، به همین سادگی.
در همین نزدیکی
در مسافر بری شخصی غرق در رفتار راننده ام که پسر جوانی در کنارم اسکناس دو هزار تومانی را به سرشانه اش می زند، راننده دستپاچه می پرسد "همیشه چقد می دین؟". کلنجار طولانی اش برای حساب کردن کرایه می گوید هرکه هست مسافر کش نیست. لحظه ای نگاهش در آینه متوجه ام می شود، ناخودآگاه چشمانم را می دزدم و سرم را می چسبانم به پنچره و به عبور زندگی دیگران از برابرم مشغول می شوم. زمانی نگذشته که جوان مسافر ادامه می دهد "آقا این پونصدی رو می شه عوض کنین"، راننده بر حسب وظیفه اسکناس دو هزار تومانی جلوی داشبورش را جابجا می کند و زیر لب می گوید "آخه! ندارم آقا جون، خب اینم به ما دادن دیگه"، مسافر هم زیر لب چیزی می گوید که من فقط یک "والا "یش را می شنوم، نیم نگاهم می رود به سمت اسکناس، پسرک گویا مخاطبی پیدا کرده اسکناسش را روبرویم باز می کند، پاره نیست یا اگر هست جزیی است، بیشتر دقت می کنم ، انگشت اشاره مسافر هم به دقتم اضافه می شود ، گوشه ای نوشته شده "بیکاری گرانی جای پول نفت سر سفر ها". مسافر می گوید "همین دوروبر نگه دار" و رو به من ادامه می دهد "الکی آدمو گرفتار می کنن"، خودرو متوقف می شود، من گیجم، از نگاه موجودی که روبریم نشسته متوجه می شوم که باید پیاده شوم تا پیاده شود.
(4) - Hints
خبرنگاری انگلیسی یا امریکایی که برای پوشش مراسم سی امین سال انقلاب اسلامی ایران در میدان آزادی حضور داشت در توضیح اینکه مایل نیست به پرسش های رسانه ملی پاسخ دهد درحالی که دستش را روی شانه خبرنگار زن ایرانی گذاشته بود گفت : " من هم مثل شما خبرنگارم، من آمده ام سوال کنم نه اینکه جواب بدهم ".
شما چه فکر می کنید؟ - (2)
برای چون منی که Homepage اش فیلتر شکنه، گاهی مواجهه با خبری ساده می تونه چقدر با شکوه باشه! با شکوه نیست که بشه بی جفتک و بدون یاد کردن از خواهر و مادر کسی بگی "من می دونم و شما نه" ؟
بیداری - روز اول / قسمت سوم
مرد جوانی روبرویم قاب شده. باید بشناسمش؟ هیچ واکنشی ندارم. اشتیاق نگاه دکتر و پرستار برای تماشای چیزی جز این را درک می کنم اما، یعنی این منم؟ چشمهایم از نگاه کردن تا دیدن جایی جا می ماند. بدویتم غافلگیر شده. قلبم نزدیک می آید و کوچکتر می شوم از همیشه. شهامتم را متقاعد می کنم و باز می بینم، هنوز آنجاست، چند خراش بصورت دارد و رنگش پریده. دیگران همچنان چیزهایی می گویند و من محوم در نگاه خیره اش. آینه می چرخد و او کم می شود از من. باز تنها می مانم. در کلنجاری خاموشم که چه کنم؟ یا باید کاری کرد؟ انفعال مضحکم رو به امتداد کلام دکتر می گویند : "نمی دانم، من هیچ نمی دانم". نگاهش آشنا می شود. تصویر در آینه غبار می گیرد، نگرانم از ازدست دادنش، مگر قرعه من اوست! چشمانم می برندم تا شیطنتی در گوشه نگاه پرستار، او هم سرک میکشد به چشمان دکتری که گویا نگاهش را می نویسد. با هم از دیدنش باز می گردیم، از دیدارم اینبار لبخندش نیست میشود و چشمانش جدی، کنجکاو آنسوی نگاهشم. باز شیطنتش وصل می شود، می خندد، آری من هم حس می کنم چهره ام آنگونه است که می گویندش خندان. دکتر دستنویسهایش را در کنار تختم جا می دهد و خود دور می شود، شیرین سفیدپوش هم به دنبالش، حس خوبی دارم. در امتداد رفتنشان ، زن آنجاست. آشفته باز میگردم تا دستنویسهایی در این نزدیکی. حدس می زنم نوشته شده رها دربندی ... 30 ساله ... تصادف ... آسیب نخاعی ....
(3) - Hints
کسی، وقتی، جایی, رو حسابی، کاری می کنه، کسانی دیگه، وقتی دیگه، جایی دیگه، رو حسابی دیگه، ازش نتیجه ای دیگه می گیرن و ...
(2) - Hints
یه بابایی پرش می گیره به پر یه گردن کلفت، طرف مثل سگ می زندش تا چهار نفر جمع می شن که داستان رو سلام صلواتی ختم کنن و زیر بغل داداشمونو می گیرن که پا شه، هنوز خودشو نتکونده می گه : "از فردا هم شاخ شی برنامه همینه".
بیداری - روز اول / قسمت دوم
برچسب روی روپوشش می گوید دکتر بهرام بشر فوق تخصص مغز و اعصاب هم با ماست. با سرم مشغول است. گویا انگشتان سردش مغز بی حجاب مرا می چلانند. به روبروی نگاهم می آید، خیره از پس عینکش کودکانه می پرسد "اسمت چیه؟". به خود می آیم، من که ام؟ ناخود آگاه چشمان پرستار را می جویم، نمی دانم چرا. شاید پاسخ آنجاست. اما، چشمانش لالند. صدایی گفت: رها، تو .... رها! او کیست؟ منم؟ دکتر کلام زن جوان تیره پوش را با "خانم از شما نپرسیدم" برید. زن در خود شد، آنگونه که می باید تاییدش کنم، او کیست؟ بی پاسخ از نگاهش باز می گردم. سکوتشان گویا اعتراف مرا در انتظارست می پایدم و من گنگم. شاید بیادآوردن را از یاد برده ام، نه! البته که می یابمم، من! ... نمی دانم! آه! من هیچ چیز نمی یابم، گمشده ام، جا مانده ام. سرم خالی است. تصور جمجمه خالی ام مانند آونگی درش صدا می کند، چشمان دکتر که بین من و نوشتن چیزی در تردد است گویا می شنود. می گوید "اصلا حرف زده؟"، وحشتی در کمین است. می گویند: "نه!"، می آید تا من. در گریز باز از گشایش دهانم بیرون می زنم. آری گفتن اندیشیدنی نیست. امتداد فریاد کم رمقم را کوچ می دهم سوی "من کیم؟". دکتر کمتر ازآندو جا می خورد و من بیشتر از همه. سکوتی جاری می شود. دکنر نوشتنش را در برابر نگاه پرستار می گیرد و چیزهایی می گوید، من مانده ام که چه کنم؟ مواجهه دمادم پرسشهایی بی پاسخ را چه کنم؟ دکتر برگه ای به تایید پرستار می سپارد و روبه من "خوب میشی!"می گوید، صدای حقی از سوی زن می رسد، دکتر پی میگیرد "تنها باشه، بعد از ظهر بازمی بینمش ، ... چیزی نمی خوای؟"، می گویم "آینه".
شما چه فکر می کنید؟ - (1)
من و تو هر روز از یک دست شلاق میخوریم و تو همراستایی با آن را صحت و سقم ایدئولوژی و منفعت سیاسی تعبیر میکنی.
بیداری - روز اول / قسمت اول
عبوری نورانی از دریچه چشمم بیدارم می کند. همه چیز سفید است. چشمانم هاله ای از اشک دارد که می لغزاند پلکهایم را تا سیاهی دوباره. حیران از ترجمه ی واژه دوباره می پرسم کجا بودم؟ چیزی در سرم سراغ واپسین سو های پسمانده از مواجهه ام با سپیدی را می گیرد، تیرگی سیالی دیدم، شاید ... پیشاپیش چشمانم باز شده، آن هجوم تیره زنی است گویا که در برابر نگاه من کارهایی می کند. مبهوتم، موجود دیگری سفید پوش در راه است. ضربانی فزاینده در درونم نفسم را تنگ می کند، در تلاش تا فرودادن جرعه ای هوا، ذهنم پرستار نامیدن موجود سفید پوش را می کاود. زنگ ممتدی بگوشم آویخته و سوی چشمانم در آهنگش رنگ می بازد، می ترسم از خفگی ... پرستار وحشیانه به صورتم می زند و آنسوتر موجود تیره هم با صورت خود همین می کند، این بیشتر می ترساندم، چیزی درونم جابجا می شود، می جوشد و به صورت پرستار می جهد، غرش مهیبی از حجم گوشم سرریز می شود همزمان. از سرفه هایی دردناک ناخود آگاه شیون زن تیره را پیدا می کنم، به سمتم پر رنگ می شود و شفاف. صورتش را جستجو می کنم که صدایش میرود، سرفه های من هم، طعمی ناخوش در دهانم جاریست، فرو می دهمش، گلویم سوزناک است. تا پرستار می گردم، دستش را روی صورتش می کشد. متوجه چشمانش می شوم که به من خیره است، سرفه ی دیگری در راه است، دستش بسوی صورتم می آید و خود دور می شود. خون سرفه می کنم. آنی بعد ماتی صورت دختر می خندد، حسی در درون من هم. از پی تردید نفسی دگر سکوتی می رسد، درنگی آرامش و من ... من! من که ام؟ سرم آنقدر چرخانده می شود تا بیابم آن دگری هم زن جوانی است، از میان سرخی تند لبانش می گوید "رها".
لنگه کفش های خبرنگار عراقی در اعتراض به دموکراسی امریکایی!
امواج پی در پی بمب خبری جدیدی در قالب ابزارهای اطلاع رسانی ذهن گروههای هدف را لبریز می کند، خبرنگاری عراقی با لنگه کفش هایش جرج بوش را نشانه گرفت!
ادامه مطلب(1) - Hints
آ: گشتم نبود، نگرد نیست!
ب: کوچه پشتی جماعت خوردن و بردن، اینجا چیکار می کنی؟