بیداری - روز اول / قسمت اول

عبوری نورانی از دریچه چشمم بیدارم می کند. همه چیز سفید است. چشمانم هاله ای از اشک دارد که می لغزاند پلکهایم را تا سیاهی دوباره. حیران از ترجمه ی واژه دوباره می پرسم کجا بودم؟ چیزی در سرم سراغ واپسین سو های پسمانده از مواجهه ام با سپیدی را می گیرد، تیرگی سیالی دیدم، شاید ... پیشاپیش چشمانم باز شده، آن هجوم تیره زنی است گویا که در برابر نگاه من کارهایی می کند. مبهوتم، موجود دیگری سفید پوش در راه است. ضربانی فزاینده در درونم نفسم را تنگ می کند، در تلاش تا فرودادن جرعه ای هوا، ذهنم پرستار نامیدن موجود سفید پوش را می کاود. زنگ ممتدی بگوشم آویخته و سوی چشمانم در آهنگش رنگ می بازد، می ترسم از خفگی ... پرستار وحشیانه به صورتم می زند و آنسوتر موجود تیره هم با صورت خود همین می کند، این بیشتر می ترساندم، چیزی درونم جابجا می شود، می جوشد و به صورت پرستار می جهد، غرش مهیبی از حجم گوشم سرریز می شود همزمان. از سرفه هایی دردناک ناخود آگاه شیون زن تیره را پیدا می کنم، به سمتم پر رنگ می شود و شفاف. صورتش را جستجو می کنم که صدایش میرود، سرفه های من هم، طعمی ناخوش در دهانم جاریست، فرو می دهمش، گلویم سوزناک است. تا پرستار می گردم، دستش را روی صورتش می کشد. متوجه چشمانش می شوم که به من خیره است، سرفه ی دیگری در راه است، دستش بسوی صورتم می آید و خود دور می شود. خون سرفه می کنم. آنی بعد ماتی صورت دختر می خندد، حسی در درون من هم. از پی تردید نفسی دگر سکوتی می رسد، درنگی آرامش و من ... من! من که ام؟ سرم آنقدر چرخانده می شود تا بیابم آن دگری هم زن جوانی است، از میان سرخی تند لبانش می گوید  "رها".

/ 1 نظر / 11 بازدید
فرزاد

سلام [تعجب][تعجب][تعجب][تعجب]