راننده: زندگی همینه، زور دست هر کی بود، حرفم حرف اونه!

راننده: دود سیگار که ...

مسافر: راحت باش

راننده پاکتش را از داشبورد بیرون می کشد و با تکانی سر دو نخ سیگار را رو به مسافر

نشانه می رود .

راننده: می کشی؟

مسافر بی اختیار یکی بر می دارد اما نگاهش لابلای خرت و پرت های داخل داشبورد جا مانده.

راننده هم دیگری را مضائف بر نیشخندی به کنج لب می کشد و در پرتو شعله ی فندک، مرموز "نترس!" ی می گوید و آتشزنه را رو به مسافر می برد. پک اول مسافر در تعقیب دست راننده تا داشبورد در گلویش حبس می ماند. راننده که همچنان انبساطی را بر چهره اش حمل می کند پاکت سیگار و فندک را در کنار کناره بیرون زده هفتیری رها می کند و بیرونش می کشد. "بادیه" و در حالی که سر تفنگ را در تعقیب دود سیگارش از بالای پنجره رو به بیرون می برد، سوی تابلویی ماشه را می چکاند و " ولی از نزدیک بیشتر از بادی کار می کنه". مسافر که از تعقیب رد و صدای شلیک جا خورده و جا مانده، خود را جمع و جور می کند، نفسش را رها و تاییدی به چهره می گیرد.

مسافر: آره دیگه ... یواش یواش لازمه ... اینجا هم عین آمریکا می شه ... از یکی دو متری میندازه دیگه نه؟

راننده: یکی دو متر؟ گازش شارژ باشه از ده متری هم بزنی کسی پا نمیشه

مسافر با تعجب: جدی؟ ... می شه ببینمش؟  

راننده هفتیر را بروی کف دستش رو به مسافر تعارف می کند،"هفته پیش از جاده قدیم می رفتم، سر صب بود، گرگ و میشی یه یارو رو دست بالا کرد ... ما هم واستادیم واسش ... " در درنگی تلاقی نگاهش با مسافر حرفش را می برد

مسافر که با احتیاط تپانچه را دست بدست می کرد خبی می گوید

راننده: هیچی ... تا نشست ... ضامن دارشو کشید

نگاه مسافر تیز می شود و آنی بعد نچ نچ کنان می گوید "بد دوره ای شده ... بعد چی شد؟"

راننده: هیچی داشت پیادم می کرد ماشینو ببره ... شانس آوردم این تو جیب در بود

مسافر: خب!

راننده: خب چی؟ کم آورد دیگه! زندگی همینه، زور دست هر کی بود، حرفم حرف اونه!

مسافر خیره در نگاه راننده کمی خود را جابجا می کند، سیگارش را بیرون می اندازد و اسلحه را سوی راننده می گیرد و می پرسد "الان دست کیه؟"

راننده خونسرد می نماید و در میان باز دم پردودش می گوید "بهت نمی آد!"

مسافر حرف راننده را با "چرا می آد!" می برد و شقیقه راننده را نشانه می گیرد "بزن بغل!"

راننده دستپاچه در حالی که سعی دارد سرش را بدزدد: إ ... اینو بگیر اونور ...

مسافر بریده بریده "خفه شو، بهت می گم بگیر بغل" می گوید و فرمان را رو به حاشیه اتوبان می چرخاند و ...

خودرو می ایستد و خاموش می شود

مسافر که هفتیر را بر سر راننده میفشارد سویش نیم خیز می شود : جیباتو بریز بیرون،یالا ... هم بکش ببینم ... مگه باتو نیستم؟

راننده سیگارش را لای دندانهایش جا می دهد، خیره در چشمان پیگیر مسافر به آرامی دست به جیب می شود و در برابر گردی نگاهش چاقوی ضامن داری را باز می کند.

سرو صدای مبهم مسافر تا صدای شلیکی ادامه دارد، اما در پس آن هیچ، باز شلیکی دیگر و شلیکی دیگر

راننده با پوسخند چاقو را آرام به صورت حیران مسافر می چسباند، آخرین پک سیگارش را می بوسد و "خالیه ... زور نزن، زور نداره ... فقط صداش لاته!"

چهره مسافر جورهایی می شود و گه خوردم و عباراتی معادل را مدام تکرار می کند

راننده : می دونم! گاهی پیش می آد ... ( به چاقو اشاره می کند ) صاحاب اینم همینارو می گفت ... جیبتو خالی کن تو داشبورد

/ 7 نظر / 9 بازدید
آ مثل کلمه

شروع خوبی نداشت. ولی خوب ادامه پیدا کرد و پایانش را هم دوست داشتم.

آ مثل کلمه

خب من به هر حال تبریک تون رو بابت سرعت مطالعه م می پذیرم و متقابلا براتون تعطیلات خوبی رو آرزو می کنم.

آیش

من شما رو میشناسم؟

بهار

این کاره بود بالاخره یا نه؟[متفکر] بهش نمیومد ها!

بهار

"عباراتی معادل" یه جوری بود! به داستان نمیومد!

پرنده خارزاز

و آغاز یک راه مشترک فرقی ندارد کی و کجا و چگونه! پایان این آغاز مرا می ترساند.... زیبا نوشتی... سلام!