نامه ای به من ساعت 40 دقیقه بامداد 24 فوریه 2010

بیاد می آوری این لحظه را؟
لابلای خاراندن موهای مواجم در جستجوی وضعیت زندگی ام ام.
"خسته ام از هیچ"
آری، دمادم دچار پراکندگی ام در مواجهه با ابعاد زندگی و درش سالهای زندگی ام گم شده اند.
و حالا هم که در رخوتی آشنا حروف صفحه کلید را گم می کنم، بیشتر و جانکاهتر حس میکنم که با چه سرعتی رو به خاموشی ام.
خاموشی یک نقطه نیست، امتداد تیرگی است.
از همه چیز در مورد خودم ناراضی ام.
می بینی افراطم را؟
شاید در پی چیزیم تا بگویم اگر اینگونه ام از اوست.
در پیش حتی گهگاه زبانم جا می ماند، از برابرم آینه ای می گذرد، کسی در من ناله می کند که بایست! و من در پیش مبتلا می شوم به ناچاری، چشمانم را بر ملاقاتم با من می بندم و باز می دوم در پیش.
افسوس، من هم خود را به تحقیر عادت داده ام. به درجه دوم زندگی را باور کردن، به پستی، به ....
مغزم می سوزد از نزدیکی واژه "مرگ".
آنی در گذرم تا من. انتخاب می کنم، نه! زندگی سهم من است.
باز پراکنده ام که چیست زندگی؟ مدتی ام رفت پی "بازی پر رازیست".
نه! دیگر نه! کافیست، تجربه را تجربه کردن کافیست.
جز تاکنون، تنها بس است ساده بیندیشم و سخت عمل کنم.
شاید این بار، بار آخر باشد، بی بهانه، به همین سادگی.

حدسی ندارم کجایی ...

/ 5 نظر / 16 بازدید
اناهیتا

[گل] شما خیلی زیبا مینویسید بهتون تبریک میگم[گل]

نفیس

تجربه را تجربه کردن کافیست ... دقیقا همینه که نوشتی راستی سلام

نویدمحمودی

سلام از راننده که فقط رانندگی می کنه خیلی خوشم اومد ممنون که اومدی و سر زدی

بهار

در همین نزدیکی نزدیک بود اما این نامه ای به من انگار خیلی دور بود...

نفیس

این نامه ای به شما را میخوانم برای بار چندم ؟ نمیدانم شاید زیاد هم چندمش مهم نباشد این چیزی که این وسط وسوسه ام میکند بخوانمش برای بار نمیدانم چندم اینه که بعضی جاهاش حرف من و دلکم هم هست شایدم بیشترش