بیداری - روز اول / قسمت سوم

مرد جوانی روبرویم قاب شده. باید بشناسمش؟ هیچ واکنشی ندارم. اشتیاق نگاه دکتر و پرستار برای تماشای چیزی جز این را درک می کنم اما، یعنی این منم؟ چشمهایم از نگاه کردن تا دیدن جایی جا می ماند. بدویتم غافلگیر شده. قلبم نزدیک می آید و کوچکتر می شوم از همیشه. شهامتم را متقاعد می کنم و باز می بینم، هنوز آنجاست، چند خراش بصورت دارد و رنگش پریده. دیگران همچنان چیزهایی می گویند و من محوم در نگاه خیره اش. آینه می چرخد و او کم  می شود از من. باز تنها می مانم. در کلنجاری خاموشم که چه کنم؟ یا باید کاری کرد؟ انفعال مضحکم رو به امتداد کلام دکتر می گویند : "نمی دانم، من هیچ نمی دانم". نگاهش آشنا می شود. تصویر در آینه غبار می گیرد، نگرانم از ازدست دادنش، مگر قرعه من اوست! چشمانم می برندم تا شیطنتی در گوشه نگاه پرستار، او هم سرک میکشد به چشمان دکتری که گویا نگاهش را می نویسد. با هم از دیدنش باز می گردیم، از دیدارم اینبار  لبخندش نیست میشود و چشمانش جدی، کنجکاو آنسوی نگاهشم. باز شیطنتش وصل می شود، می خندد، آری من هم حس می کنم چهره ام آنگونه است که می گویندش خندان. دکتر دستنویسهایش را در کنار تختم جا می دهد و خود دور می شود، شیرین سفیدپوش هم به دنبالش، حس خوبی دارم. در امتداد رفتنشان ، زن آنجاست. آشفته باز میگردم تا دستنویسهایی در این نزدیکی. حدس می زنم نوشته شده رها دربندی ... 30 ساله ... تصادف ... آسیب نخاعی ....

/ 4 نظر / 8 بازدید

نوشته های شما مث حرف های منه وقتی تب دارم...

کشکول شایسته

در گل ستان چشمم ز چه رو همیشه باز است به امید آنکه شاید تو به چشم من در آیی ..... [گل][دست]

arezoo

che zirakane bayane haghighat ra be bad mokol mikonid va mane khanandera dar pase ghobari gharib be ja migozarid